وقتی صحبت از دروغ مصلحتی می شود اولین فکری که به ذهنم خطور می کند اینست که مصلحت چیست؟

حالا که به دروغ های مصلحتی که در طول زندگی و در موقعیتهای از دید خودمان "لازم" یا " خطیر" می گوییم فکر می کنم می بینم خیلی از آنها در حقیقت دروغهای منفعتی و یا دروغهای از روی بیم افشا شدن حقیقت بوده اند. یعنی دروغهایی که در حقیقت برای بدست آوردن یک نفع و یا  ترس از دست دادن آن هستند. بعد هم نامی به رنگ و لعاب مصلحت روی آن می زنیم و آنرا پرتاب می کنیم به سمت مخاطب. مخاطبی که او را قادر به درک واقعیت و هضم آن نمی بینیم. مخاطبی که به فهم او اعتماد نداریم و لازم می بینیم برای حفظ موقعیت خود نزد او دروغ بگوییم: دروغ مصلحتی.

 اگر جلوی خودمان را نگیریم دیگر زنگ هشدار "دروغ" در ذهن ما از کار می افتد و برای هر موقعیتی که در آن گیر می کنیم دروغ مصلحتی می گوییم. و کم کم دامنه این "مصلحت" ها همه ارتباطات و مکالمات ما را فرا می گیرد و آنگاه است که قالیچه مصلحت ما تمام دنیا را می پوشاند.

خوب مشکل این قضیه کجاست؟

مشکل کم کم پدیدار می شود. به هرکس که می رسیم در خانواده در محیط کار یا هرجای دیگر سریع باید برویم و از بایگانی پرونده دروغهای مصلحتی که به آن فرد گفته ایم را بیرون بیاوریم و حواسمان باشد که چیزی نگوییم که با گفته های قبلی در تضاد باشد و دروغ بودن آنها لو برود. حالا وای به آن روز که پرونده در بایگانی گم شده باشد!!  این مسئله روابط را خسته کننده و گیج کننده می نماید. ناخودآگاه احساس می کنیم از آن فرد دور شده ایم و اعتماد متقابل بین ما سست شده است.

 این موقعیت برای شما هم آشناست؟؟؟ خوش به حالتان اگر این احساس را تجربه نکرده اید !!