همسرم مدیر مدرسه است 

زن فداکار و پر تلاشی است و تمام هم و غم خود را برای بهتر انجام دادن وظیفه اش قرار داده است .

در روزهای پایان شهریور فقط بچه ها نیستند که دلشان برای مدرسه میطپد کادر اجرایی هم بی دلهره نیستند و البته مدیر مدرسه بیشتر از همه.

ایشان هم از این قاعده مستثنا نبود و ما را هم به نوعی درگیر این اضطراب کرده بود . من به کودکان علاقه بسیاری دارم و از لذت بخش ترین کارها برای من تماشای بازی بچه هاست . زمین بازی بچه ها در پارک و یا مدرسه واقعا دیدنی است . عشق به مدرسه و یادآوری خاطرات تلخ و شیرین کودکی هم مزید علت بود که خودم رو در این روزها مشغول خدمت به مدرسه کنم .

همسرم مدرسه جدید را تازه تحویل گرفته بود با قدمتی تقریبا ده ساله . نیمکتها بسیار رنگ و رفته شده بود و تعداد قابل توجهی از آنها احتیاج به تعمیر داشت .

با همکاری مدرسه رنگ ، ابزار تعمیر ،  پرچ ، میخ پرچ و ... را تهیه شد و شروع  کردم به حل مشکلات آنها .

پانزده کلاس با تقریبا 18 میز در هر یک . 

یادم رفت که بگویم دخترم هم در این مدرسه مشغول ادامه تحصیل در پایه پنجم شده 

جای سوراخهای پرچ را تمیز کردم و میخهای پرچ را در جای خود قرار میدادم و با انبر مخصوص پرچ میکردم بعضی اوقات لبه میخها کمی پلیسه دار میشد و یا درست سرجایش نمی نشست . با زحمت آنها را دوباره در میآوردم و مجددا این کار را میکردم تا مطمئن شوم که لباس بچه و بدن آنها را نخواهد خراشید .

گاهی خستگی مرا بی دقت میکرد ! ولی به یاد می آوردم که دخترم برروی این میزها خواهد نشست .البته دخترم روی تمام نیمکتها نمی نشست و البته دریک کلاس خاص بود ولی من نمی دانستم کدام کلاس و کدام نیمکت !

به نیت اینکه دخترم قرار است از این نیمکتها استفاده کند تمام آنها را با دقت تعمیر کردم.

موقع رنگ کردن هم داستان دوباره تکرار شد . بعضی میزها بیش از دو یا سه دست رنگ نیاز داشت . ولی با عشقی لبریز آنها را به پایان رساندم .

بارها و بارها به کلاسها سر زدم و نیمکتها را تماشا کردم ! واقعا لذت بخش بود .

حس میکردم در تمام نیمکتها دخترم  نشسته است