غضنفر آهی کشید و گفت : بله آقای پارسا ، بزار یه شعری برات بخونم حال کنی:

دید موسی یك شبانی را به راه

كو همی گفت ای خدا وای اله

توكجایی تا شوم من چاكرت

چارقت دوزم كنم شانه سرت

دستك بوسم بمالم پایكت

وقت خواب آید بروبم جایكت

ای فدای توهمه بزهای من

ای به یادت هی هی وهی های من

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسی با كه هستت ای فلان

گفت با آن كس كه ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی،  های خیره سرشدی

خود مسلمان ناشده كافر شدی

این چه ژاژاست وچه كفراست و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گرنبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی كرد و تفت

پافتاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ی ما را ز ما كردی جدا

تو برای وصل كردن آمدی

نی برای فصل كردن آمدی

درحق او مدح و درحق تو ذم

در حق او شهد و درحق تو سم

ما بری از پاك و ناپاكی همه

از گران جانی و چالاكی همه

من نكردم خلق تا سودی كنم

بلكه تا بربندگان جودی كنم

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

خون شهیدان را زآب اولی تر است

این خطا از صد ثواب اولی تر است

لعل را گر مهر نبود باك نیست

عشق را دریای غم غمناك نیست

در دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

چون كه موسی این خطاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده كه دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

گفتم : بسی افزون ، کِیف کردیم ، حالا بزار در همین راستا یه حدیثی هم از پیامبر بگم:

" اگر ابوذر می دانست سلمان چه اعتقاداتی دارد ، او را کافر می دانست"

غضنفر گفت : خب پس چرا فکر می کنی همه چیز توی اسلام خلاصه می شه ؟ فرق من و تو فرق ابوذر و سلمانه !!

گفتم : نشد دیگه ، کثرت گرایو با نسبیت گرایی قاطی نکن چون در اینصورت معاویه هم می تونه شعر موسی و شبان رو بخونه و بشکن بزنه / البته اگه  تا حالا روحش توی وجود عین الله نرفته باشه!!