غضنفر گفت و گفت و گفت تا اینکه منم گفتم و گفتم و گفتم...
گفتم: غضنفرجون، خدا اشتباه کرد بچه گی کرد نادونی کرد تو ببخشش ؛ طفلک اگه می دونست بهشت و جهنم چقدر از نظر شمای عارف فکر احمقانه ایه و باعث تمسخر شمای عاشق خدا      می شه ، مطمئن باش این همه سوره و آیه نمی فرستاد. آخه قربونت چرا شدی کاسه داغتر از آش ؛ خود خدا با تفکر بهشت و جهنمی مشکلی نداره با عبادت کاسبکارانه هم مشکلی نداره تو چرا مشکل اساسی داری؟!
غضنفر پوزخندی زدو از پنجره به بیرون نگاه کرد.
گفتم: حالا روزی صد دفعه بگو من عاشق خدام ، مرد حسابی بهت میگه فلان کار را انجام بده ، چشم تو چشمش می کنی میگی چرا؟ تا علتشو ندونم انجام نمی دم ! اگر علتش باب میلم بود انجام میدم ! اون جوری که خودم دوست دارم انجام می دم ! اصلاً خدا ، تو منظورت از انجام این کار فلان چیز بوده ولی خودتم نفهمیدی، اما من فهمیدم!!!
آخه غضنفرجون این دوست داشتنه؟ این عاشقیه؟ خودت تعریف کردی اون موقعی که با خانمت نامزد بودی یکبار گفته من لواشک می خوام از شابدلعظیم تا دربند بلند شدی رفتی لواشک گرفتی حالا خدا بهت می گه فلان کار رو بکن ناز می کنی ؟ً سبک و سنگین می کنی ببینی سخته یا آسونه ، اگه سخت بود آسمون و ریسمونو به هم می بافی که انجامش ندی؟ خودتو گول می زنی ؟ خدا رو گول می زنی؟ اسمش هم گذاشتی عشق و عرفان؟!
آقا غضنفر ، خدا رو اون جوری بشناس که خودش ، خودشو معرفی می کنه نه اینکه برای خودت خدایی بسازی با ویژگیهای نفسانی و با روکشی مقدس
عضنفر گفت : اصلاً می دونی چیه؟ عیسی به دین خود موسی به دین خود
گفتم: دین موسی و عیسی یکیه تو برای خودت دین جعلی و عرفان جعلی نساز
غضنفر خنده ای کرد و سری تکان داد و زیر لب گفت: اَی اَی اَی