تاجری تصمیم گرفت برای استراحت به تعطیلات برود. در دهکده ای کوچک اقامت گزید. طی چندروزی که آنجا بود مردم را زیر نظر داشت و متوجه شد که در آن میان یک ماهیگیر از همه خوشحال تر و راضی تر به نظر می رسد . این موضوع کنجکاوی تاجر را تحریک کرد و به همین دلیل یک روز رفت سراغ مرد ماهیگیر و از او پرسید روزها چه می کند؟ ماهیگیر گفت هر روز صبح پس از بیدار شدن صبحانه را در کنار زن و فرزندانش صرف می کند . بعد بچه هایش به مدرسه می روند ، او می رود ماهیگیری و همسرش مشغول نقاشی می شود چند ساعتی ماهیگیری می کند تا به اندازه روزی خانوادش ماهی بگیرد و بعدش یک چرت می خوابد . پس از خوردن شام به همراه همسر و فرزندانش به ساحل می رود و در حالیکه فرزندانش در دریا شنا می کنند او و همسرش در ساحل قدم می زنند و به تماشای منظره غروب می پردازند. تاجر از شنیدن آن یکه خورد و پرسید هر روز کارت این است؟ ماهیگیر گفت بله اغلب روزها . تاجر گفت : هر روز ماهی گیرت می آید؟ ماهیگیر جواب داد: بله ماهی زیاد است. تاجر دوباره پرسید : می توانی بیشتر از روزی خانوادت ماهی بگیری؟ماهیگیر نگاهی به او کرد و لبخندی زد و جواب داد: اوه بله اغلب من خیلی بیشتر از آن ماهی می گیرم و بعد رهایشان می کنم ، آخر می دانید من عاشق ماهیگیری هستم. تاجر گفت: خب چرا همه روز ماهیگیری نمی کنی و تا جایی که می توانی ماهی نمی گیری ؟ بعدش می توانی ماهی ها را بفروشی و پول خوبی بدست بیاوری . خیلی زود می توانی قایق دوم و بعدش قلیق سوم بخری  و ماهی گیری هایی که روی آنها کار می کنند هم می توانند کلی ماهی بگیرند  . ظرف چند سال می توانی دفتری در یک شهر بزرگ تاسیس کنی و شرط می بندم در عرض ده سال می توانی وارد تجارت توزیع ماهی در سطح جهان بشوی. ماهیگیر به روی تاجر دوباره لبخند زد  و پرسید : چرا باید این کار را بکنم؟ تاجر جواب داد خب برای پول ! با این کار کلی پول گیرت می آید و بعدش می توانی خودت را بازنشست کنی .  ماهیگیر در حالیکه لبخند می زد  پرسید : گیرم که این طور شد وقتی بازنشسته شدم چه کار بکنم؟ تاجر گفت : خب می توانی هرکاری دلت خواست بکنی . ماهیگیر گفت: مثلاً شاید بتوانم با خانواده ام صبحانه بخورم. تاجر از اینکه ماهیگیر از طرحش هیجان زده نشده بود ناراحت شد و جواب داد : خب ، بله. ماهیگیر ادامه داد : و چون عاشق ماهیگیری هستم اگر بخواهم  می توانم هرروز کمی ماهی بگیرم؟ تاجر گفت : مانعی نمی بینم شاید تا آن زمان  ماهی به این فراوانی نباشد اما قحطی نمی شود.  ماهیگیر پرسید : آن وقت شاید بتوانم غروب ها با همسرم به ساحل بروم در آنجا قدم بزنیم و درحالیکه بچه هایمان در دریا شنا می کنند شاهد غروب خورشید باشیم . تاجر گفت البته که می توانید  هرچند تا آن موقع بچه هایتان دیگر بزرگ شده اند. ماهیگیر لبخندی به روی تاجر زد، دست او را فشرد و آرزو کرد تعطیلات خوبی را سپری کند.
منبع : کتاب کافه ای به نام چرا - مکانی برای یافتن چرا های زندگی/ فصل یازده